˙·٠•●♥اینجا همه چی در همه♥●•٠·˙
الهی اینترنتت اتیش بگیره اگه اومدی اینجا و نظر نذاشتی!!! :دی
| ||
|
ملت ساعت ۱ نصف شب یواشکی ازخونشون میزنن بیرون خدا نصیب هیچکدومتون نکنه اونروزی که سرما خوردین، یه امتحان خیلی سختم دارین، و درست بعد از شروع امتحان یوهو ابریزی دماغتون به طرز فجیعی شروع بشه و ببینین که دستمالم همراتون نیست و دردناک تر از همه اینکه (الان اشک تو چشام جمع شده) خوشتیپ ترینو خوشگل ترین پسر یونی هم درست کنارتون نشسته باشه، اصن یه وعضی:| هیچی دیگه همیجور اب دماغتون رو لباسو برگه امتحانیتون روان شه... تا اینکه پسره یه دسمال از جیبش دربیاره بگیره طرفت یه نگاه تحقیرامیزم بهت بندازه:((( افق شناسان اعلام کردن در این موارد افق هم جوابگو نمیباشد... یه سال ساعت دوازده شب داشت برف میومد و ما هم خوشحال که فردا تعطیله که یهو قط شد بارون اومد برفا آب شد، بارونم بند اومد کم مونده بود نصفه شبی خورشید شروع کنه به تابیدن...!:-) ۳ ساعت پیش یه هلو خوردم هنوز هستش تو دهنمه. حال ندارم برم بندازمش دور. شما میدونید چه قدر طول میکشه بزاغ دهن تجزیش کنه؟؟؟؟؟ خواهرم داشت کوفته قلقلی درست میکرد (ظرفی که قلقلیا رو میذاشت داخلش کوچیک بود) دیدم داره با خودش حرف میزنه گفتم :چی میگی با خودت؟! گفت دارم به قلقلیا میگم مسجدی بشینین همه تون جا شین! واسه مامانم یه مهمون اومده بود که خیلی باهاش موعذب بود، بعد سر ناهار مامانم میخاست بگه زیتون میل کنید گفت میتون ذیل کنید، هیچی الان دنبال مامانم تو افقیم... آلزایمر خوکی گرفتم استکان رو گذاشتم رو سماور قوری هم بردم گذاشتم تو یخچال رفتم نشستم تلویزیون تماشا کردم! به مامیم میگم :شام چی داریم؟ یه خروار ظرف تو آشپزخونه جمع شده، مامانم میگه پاشو اینارو بشور! اگه خبر داشت دیشب چون حال نداشتم پاشم چراغو خاموش کنم و بعد بخوابم کنترل تلویزیونو سمت کلید برق پرتاب کردم که خاموش بشه این حرفو نمیزد!!!! والا :) مهمون بودیم جایی، نصف شب حال نداشتم برم دستشویی، یه بچه کنارم خواب بود برش داشتم گذاشتمش تو جای خودم تو جای اون شاشیدم، اومدم برش گردونم دیدم تو جای من ریده :| |
|
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |